ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
.....شعر یا
پرواز میکنم. من پرنده کوچک تو در شبهایی پر از تاریکیم ودر ظلمات شب خورشید را برایت می کشم تا که تاریکی زیباییت را نفروشد و اندیشه ات را سیاه نکند من از دستان تو فقط تو، می پرم پرواز میکنم اوج میگیرم و به پنجره زیبایی ها می رسم آنجا که تو ایستاده ای و منظره اش پر از آوازها و عطر زیبای یک رویای شیرین است زیبایی های نقاشی نشده آنجا که پرواز مرا میشود دید. من پرنده تو و پر وبالم در دستان توست. ... از دستانت تا آسمان دوستت دارم ای پری روشنی شبهای تارمن. جواد ابطحی ((آتش گیسو مخملی های های زیبای چشم عسلی در کدام شب بود که گیسوانت به دستانم گرم پیچیده شد؟ چه شانه ای نشسته بود بر گیسهای بلند تو و چه شانه ای بود که سر پر درد و سنگین مرا بی هیچ شکایتی تحمل کرد؟ در کدامین تابستان ؟ کدام خورشید؟ که اینچنین گیسوانت آتشین و آغوشت گرم است زیبای من گیسو مخملی مرداد ماه است؟ نه نه تابستان را دزدیده ای!؟ در این هوای نا جوانمرد سرد، آذر است! من چه می نوشم ؟گرم شده ام. بر لبهایت چیست... و مهر را از کدام مهربان آورده ای که سرمست از این گرما شده ام های های گیسو بلندمن چه آرامشی دارد آغوش تو های های وای وای ابر در حال دزدیدن خورشید است بی هیچ مقاومتی از آسمان هوا گرفته وسرخورده است مرا به آغوشت ببر وبه آن گرمای آغوشت بسپار... خسته ام خیلی خوابم می آید جواد ابطحی ((آتش خراب شده ایم دستی نیست که در باغچه خانه مان بکاریم و از آن دست میوه ای بروید هرچند ممنوع ممنوعه باشد خانه خراب شده ایم در افکار پلید خشک یک اجتماع بهم ریخته خسته خانه خراب چشمهای تو که زل زده اند مرا، دهان مرا شاید از رفتن بگویم خوشحال میشوی. و اندامت راحت آغوش دیگری را گرم میکند! ودستانت بازوان دیگری را می فشارد. تو دیگر دغدغه ای نداری من میروم قرارت را بر قرار کن چون همیشه حتی در بودن من! نفست بوی دیگری می داد من نمی خواهم پارازیتی باشم در صفحه زندگی تو دنبال تصویری دیگر از زندگی هستم خانه خراب شده ایم هابیل قابیل اصلا از روزی که آدم آمد ومن و تو شدیم ما وشما... خراب در خراب شده ایم می خواهم بروم بروم می خواهم خرابی هایم را جای دیگری خوب زندگی کنم جواد ابطحی((آتش در بین بغض این هیا هو... یک ترس یک روزگار بی روح بی روح این هرزگی ها دل مردگی ها همراه دختر در یک تکا پو یک عمر مرداب یک شهر هم خواب رقصی به پا هست آواز مطرب درگوشه شهر در غربت دل تنها نشسته این حس به حاصل آزادو آزاد... در دختری هست با هرزگی هاش دل مردگی هاش این حس که پاک است از عشق خود نیز اندوه ناک است میخواهد اینجا درکوچه وشهر فریاد را از عشق گوید فکر رهایی از بند این بی بند وباری می دانی این درد درد من ولگرد ولگرد... میخواهم اینجا باز گردم یک دختر پرواز گردم ناز گردم ،نازگردم احساس من هم یک کودک از حس قشنگ است هرچند چون دیگ در رو سیاهم اما به داخل از حس زیبا جوشان وجوشان آتش فشانم آری تو ای مرد مرد من ولگرد ولگرد بـــــــــــــــــرگرد بـــــــــــــــــرگرد جواد ابطحی (آتش ومن که غرق یک بهانه ام بهانه ای خیس خیس خیس. بهانه ی تو را گرفته ام بهانه ی دوباره دیدنت کجا نشسته ای و رفته ای ؟ به بادها؟ به غارها؟ به ابرها...؟ به باد ها برو و بوی خود به ابرها ببر مشام من گرسنه است وبارور کن این درخت خشک بی ثمر که در گلوی من نشسته است. به غارها نرو که شب زده است وراه را کسی به تو نشان نمی دهد و عشق را نمیشود کشید و حرف را نمیشود شنید و من که عشق را کشیده ام کسی ندیده است به ابرها برو ودشت را خبر بده چنان که حس من رفتن تو را-به ابرها- شنیده است و چند باره خیس خیس خیس کنار باغچه خزیده است ومن بهانه های خیس را گرفته ام و خیس میشوم وباز میرسم به جمله ی برای تو "به هر کجا روی بهانه ی منی بهانه های شعر های عاشقانه ی منی" جواد ابطحی((آذر ومرگ خود را با گریه ای از خودم که خنده ای را کشید از هوسی که حا لا من شده آغاز کردم وصدایی از جنس کودک می توانی در بیاوری؟ همان صدا فریاد اولین من بعد از مرگ فریاد زدم وگریستم درد است درد من درفشار قبری هستم که رویاهایم،آرزوهایم از سیبی به سیب زمینی رسیده جواد ابطحی(آذر فردا را کج می سازد من از احساسم فراریم ........وتو هی مرا احساسی میکنی جواد ابطحی(آذر دستـــــــ دست دستانم بیمار شده اند وبه اشتباه مینوسند دوست داشتن را به سختی باغچه را آب می دهند شبها در آغوش هرزه گی جان میگیرند واحساسی دارند در هوسی هولناک دستـــــ دست از دست این دستان هرکاری بر می آید دستبندی نیست تا جلو این ها را بگیرد آنها با دستبندان هم دوست هستند ودر فکری شوم دستبندان زنجیر دستان شده اند زار زار شده ام اندیشه ام توان مقابله با دستانم را ندارد دستانی که بیخود به امضا درمی آیند و ضربه انگشتها حرف اول را میزنند وبه ضربه انگشتی دروغین پرنده میمیرد وای وای برمن که خفاش پرنده زیبایی میشود وای وای برمن که دستانم خطا میکنند وای وای برمن .................... ................... به اندیشه دیگر خطا نخواهم کرد دستانم را آتش بزنید تا هرگز به باغچه هم آبی ندهند که باغچه پژمرده شده است جواد ابطحی(آذر می چرخید حرم را می چرخید... چه زیارتی می کرد وگاهی میله های آهنین را چنان می فشرد که صدای استخوانهای دستان کوچکش سوهانی بود بر روح ولرزش دستانش بیدی مجنون را صدا میزد حرفی داشت دعایی ای امام امام من کاری بکنید مامانم نگوید چادر بپوشم نماز بخوانم وپیش علی کوچولو پسر همسایه نروم او تازه هفت سالش شده ................... ................. جواد ابطحی(آتش
آیا تو ای مرد
| Design By : Night Melody |

